رهانا: با ما بودی ، بی ما رفتی، چو بوی گل، به کجا رفتی
ما شنبه شب را در حالی گذراندیم که در نبود شیرینمان تلخ ترین لحظه های زندان را سپری کردیم، شبی تاریک و بیم افزا که هر ثانیه اش برای ما که در حسرت دیدار شیرین بودیم به بلندای قرن ها می گذشت.
تلفن بند نسوان از عصر شنبه قطع بود و این بر نگرانی ما می افزود، همه کنار هم در اتاقی بودیم که از آن خود ما بود و شیرین که از همه ما بیشتر رنج حبس را چشیده بود، بیشتر مشتاق این تفکیک اتاق بود، اما اولین آزادی از این اتاق با کلیه وسایل شیرین بود! آن شب کسانی که سالهای دور نیز روزگاری را در اوین گذرانده بودند، از خاطراتشان می گفتند، از عزیزانی که به ناگاه در تاریکی گم می شدند و به نور ابدی آزادی می رسیدند، ساعتی را با خاطرات تلخ کسانی گذراندیم، که روزی ناباورانه رفقایشان را به مسلخ گاه اعدام فرستاده و تا پشت درهای آزادی بدرقه اشان کرده بودند و تحسین می کردیم، مقاومت آهنین زنانی، که زیر بار مرگ یاران و غروب دوستی هایشان شجاعانه ایستاده اند، تا روزهای خوبی را برای نسل های بعد به ارمغان آورند و اما زهی خیال باطل که دور تسلسل ظلم ادامه دارد و دیری نگذشت که عیار صبوری ما محک خورد، وقتی سراسیمه شیرین را بدون خداحافظی از ما جدا کردند، گویی طناب دار او را فریاد می زد و امید داشت کورسویی از ترس در چشمان همچون عقابش ببیند اما نیک می دانم که شجاعت شیرین تاریکی نیمه شب اوین و سختی طناب دار را به سخره گرفته بود.
هر ثانیه به سختی می گذشت و ما در انتظار بودیم تا خبری از شیرین بگیریم، وقتی ۱۰ دقیقه قبل از خاموشی (۹:۵۰) به بهانه اشتباه گفتن نام پدر، شیرین را بردند، حتی لحظه ای به گمانمان نیامد که شاید دیگر دیداری در پی این جدایی نباشد. اشتیاق شیرین به زندگی و پیشرفت و تلاش او در مطالعه شبیه کسی بود که تنها چند روز از بازداشتش گذشته و بزودی هم آزاد خواهد شد؟! ای وای که چه شبی گذشت؟! آمار صبح یکشنبه بر دوش ما سنگینی می کرد که دیگر اطمینان یافته بودیم که دست قساوت بار دیگر مبارزی، آن هم شیرزنی از خطه کردستان را به طناب دار سپرد، که کوه های کردستان در برابر مقاومتش به سطوح می آمدند، اما باورش سخت بود و غیر ممکن، از اخبار ساعت ۱۴ شنیدیم که طناب دار بر گردن شیرین بوسه زده است و باورمان شد که، آری دیگر شیرین باز نخواهد گشت و ما که تنها در خاطرات و تاریخ شفاهی حس از دست دادن دوستی را تنها شنیده بودیم، با تک تک سلولهایمان، تلخی از دست دادن شیرینمان را حس کردیم. در شبی که مجموع همه شبهای عمرمان بود، چیزی را آرزو می کردیم که ۲۰ سال پیش هم اتاقی هایمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چیزی نبود غیر از آرزوی پایان ظلم و این که شاید نسل بعد از ما این حس را درک نکنند.
حالا ۴ روز از آن فاجعه می گذرد و شالی سیاه به رنگ روزهایمان بر تختش نشان عزایمان و من که کف خواب ( کسی که تخت ندارد و بر روی زمین می خوابد) اتاق سیاسی ها هستم با وجود اصرار دیگران حاضر نیستم جای معلم سفالم را بگیرم، چون جای او پر شدنی نیست.
شیرین علم هولی متولد سال 1360 در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو پس از گذراندن 2 سال حبسدر زندان اوین تهرانبه اعدام محکوم، و در تاریخ 19 اردیبهشت 1389 بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.
دختری که در بامداد روز یکشنبه به همراه چهارتن دیگر در زندان اوین به عنوانتروریست اعدام شد، برای تک تک کسانی که او را هر چند کوتاه در زندان ملاقات کرده بودندنه تروریست کهنمادی از عشق و مقاومت بود. دختری زاده تبعیض های اجباری که هرگز سرخم نکرد و جز برای آزادی و برابری نکوشید.
این نوشته ها یادواره ایست به پاس روزهایی که با شیرین سپری کردیم ودر دفاع از لبخندی که از لبهای او ربوده شد.
فرشته نگهبان من
سیلوا هارطونیان (هم سلولی و هم بند شیرین علم هولی )
امروز دلم همان قدر طوفانی است که 11 سال پیش، وقتی سر بی جان پدرم را در آغوش کشیدم و بر گونه های سرد کبودش بوسه زدم. اما امروز عزیزم در جایی است که نمی توانم گردن شکسته اش را در آغوش بگیرم و بر آن چشمهای پر ازامیدش بوسه بزنم.
عزیزم رفت و با رفتنش من یک بار دیگر از عدالت الهی نا امید شدم. انسانی که پر از مهر و محبت بود، پر از زندگی و باور فردا بود با اجازه چه کسی الان خاموش است...
من امروز داغدارم، فرشته ی نگهبان من در تمامی این دوران رنج و سکوت، پرگشود، چون زمین و دل تنگ آدم هایی سیاه جایی برای این فرشته نداشتند.
چه دیر آشنایت شدم و چه زود ناپیدا شدی یا شاید ما ناپیدا شدیم و حقانیت تو آشکار شد، حقانیت تبعیض این جهانی که هر لحظه خوبان اش را از زمین اش دریغ می کند.
باور نمی کنم که دیگر صدایت را نشنوم، صدایی که هربار با لهجه شیرین کردی می پرسید: «سلام، بیرون چه خبر؟» و نگرانی های تو را از یکایک عزیزانی که نمی شناختی اما نامشان را شنیده بودی: «راستی وضعیت کاوه چطور است؟ به تهران منتقلش نکردند؟ اتهامش چه شد؟» و با ناراحتی بگویی «کرد است جرم او کرد بودن است» یا کسانی که می شناختی و هم بند و نگران تو بودند: «محبوبه هنوز آزاد نشده؟»یا خبرها را بدهی از زندانیانی که اوضاع خوبی ندارند. شبنم اینجا هر ده روز یک بار پریود می شود. بهاره امروز دادگاه بود و ...
تو و فرزاد چه شبیه بودید، در همه ویژگی های دوست داشتنی تان. تو که هر بار تلفن مان را خاموش می دیدی هزار دلهره که «گفتم نکند اینجا باشید» و پرس و جوهایت آغاز می شد. و فرزاد که وقتی کاوه را گرفتند با اضطراب تماس می گرفت و هزار بار عذر می خواست که «ببخشید سعی می کنم خبری برسانم هر چه زودتر»و من درمانده که شما زیر حکم اعدامید و این چه نگرانی است برای ما؟
کسانی که به بند شما می آمدند به شوخی می گفتی «حالا حالا ها مهمان ما هستید. اینجا را هم خانه خود بدانید.» و از آن پس قرارگاه شان می شد ایستادن در کنار پنجره ای در این بند، که رو به تپه های پشت اوین بود و می گفتی که بار دیگر همدیگر را آنجا در آن تپه ها می بینیم و از آنجا به اوین دهن کجی می کنیم.
راستی چقدر زندگی در تو جریان داشت. مرگ تو زیباترین زندگی و زندگی ما وحشت هر روز ماندگی در سرزمینی است که پاسخ حقانیت تو و فرزاد نازنین را که جز عشق نکاشتید و برداشتتان مهری بود که بر دل ما کاشته شد، با طناب دار دادند.و بار دیگر دستان ما چه عاجز و ناتوانند و مغزهایمان خسته و اعصابمان تیرکشیده که این دیگر چه جنایتی است. و بار دیگر، اوین است که به ما دهن کجی می کند. بار دیگر دیدیم این زمینی که به آن مهر ورزیدید، به نسل کشی مردمانتان آمد همان گونه که می گفتی و بار دیگر ما نیز با سکوتمان در این مسلخ سهیم شدیم.
بار آخر که تماس گرفتی، با صدایی خشمگین گفتی که چطور از تو خواسته اند در مقابل تلویزیون بیایی و به کارهای نکرده ات اعتراف کنی خواسته بودند بر علیه گروه های کردی حرف بزنی. گفتی در پاسخ بر سر بازجو فریاد زده ای و گفته ای که اگر می توانید مرا اعدام کنید. به من گفتی که آخرش می خواهند اعدام کنند دیگر بالاتر از این که نیست، برای چه علیه کردها حرف بزنم. گفتی که چگونه مادر زینب را راهی تهران کرده اند تا سه ساعت با زینب حضوری صحبت کند که حاضر شود بر علیه خود و همراهانش حرف بزند، اما نتوانسته بودند. همان موقع بود که دلهره به دلم افتاد، همیشه به جسارت تو و مردمانت رشک می بردم اما دلهره داشتم که این چه بازی است که دوباره راه انداخته اند. باز می خواهند کردها را قربانی کنند؟ و چه خوب نوشتی که گروگان شان هستی و چه خوب گفتی که هر چه بیرون اتفاق بیفتد شما رو به عنوان گروگان تیرباران می کنند و تیربارانتان کردند!
آنکه در برابر فرمان واسپین لبخند می گشاید، تنها می تواند لبخندی باشد در برابر «آتش!»*
می خواستند نمایشی از شما بسازند که بی هزینه تر باشد این نسل کشی شان، تا همانند زمانی و رحمانی پور مردم بشنوند که بر علیه خودتان چه می گویید و باور کنند که مرگتان بر حق بوده، اگر چه دیگر هیچ کس هیچ چیزشان را باور ندارد. آنها نتوانستند شما را مجاب به چنین کاری کنند.
نمی دانستند نتیجه این همه تبعیض بر مردمانت، استواری بیشتر و صبر شما خواهد بود؟
هنوز هم نمی دانند امروز که تو را اعدام می کنند و فرزاد و علی و فرهاد و مهدی را، فردا هزاران شیرین و فرزاد سربرخواهند کشید.
این دژخیمان، خود را به گور سپرده اند، گوری خاموش که هیچ زندگی در آن نیست، همان ها که تو را 22 روز زیر چکمه های سنگین شان لگدمال کردند.
گفته بودی که در این 22 روز چه بر تو گذشت و من اعصاب تیرکشیده ام باور نداشت تاب تو را در آن لحظه های پر از تنهایی، که تو تنها نبودی با ایمان راسخت بودی به گشودن دنیایی بهتر. گفتی که چگونه یکی از شکنجه گرانی که بر بالای سرت آورده بودند با زبان کردی با تو حرف می زد. می خواستند این گونه تو را بشکنند و بگویند ببین اگر در سرزمین تو چنان کردیم مردمانی از تو هستند که به ما بپیوندند. گفتی که با زبان ترکی حرف می زدی وقتی که به کردی می پرسیدند. گفتی که چطور یکی دیگر از شکنجه گرانت وقتی تو را به تخت می بستند تا به شلاقت ببندند می گفت همین جا فرزاد را بستیم تو را هم مثل او شکنجه می کنیم.
چقدر به فرزاد و کارهای او ایمان داشتی و می گفتی از بهترین های این دیار بود. از کارهایی که در روستاها برای دانش آموزان کرده بود گفتی. گفتی معلم ماست همه از او آموختیم که چگونه با صبر کار کنیم. و ندانستی که چطور خودت معلم ما شدی و چگونه بهترین تحلیل ها را از وضعیت زنان و انتخابات و ایران می دادی و می گفتی باید در انتخابات شرکت کرد این تنها ابزار باقیمانده از دموکراسی در ایران است. ندانستی که رفتار خودت چگونه زندگی بخش بود به ما که در روزمرگی هامان غرق بودیم.
راستی چطور شما را تروریست معرفی کردند وقتی هربار که کسی با شما آشنا شد جز عشق و زندگی در شما ندید؟ تروریست آنها هستند که هر بار به نام قانون، انسانیت را ترور می کنند.
به من می گفتی نباید نا امید شد. می گفتی "به انتظار عزیز کویرها سوگند که دشت ها همه شاداب و بارور گردند، به اعتماد نجیب بزرگ ها سوگندکه باغ ها همه سرشارِ بارور گردند." می گفتی "باید از رود گذشت باید از رود اگر چه گل آلود گذشت."
و من از تو آموختم که بگویم غم این نیست که دستانمان ناتوان و خالی است، چشمان ما لبریز از رهایی است.
***
اینجا دیم قشلاق است، دیاری که تو از آن آمده ای. دیاری که بارها از تبعیض بر زنان آن سخن راندی. دیاری که به تبعیض در ایران محکوم بود. روستایی محروم، بدون مدرسه ای برای فرزندانش.
روزهای مدرسه، تو و دختران دیگر در خانه می ماندید. چرا که تا ماکو نزدیکترین جایی که می توانستید به مدرسه بروید سه ساعت فاصله بود و مجبور بودید به مدرسه شبانه روزی با این فاصله بروید، اما ماکو مدرسه شبانه روزی برای دختران نداشت و شما دختران دیم قشلاق به راحتی از اولین حقوقی که در قانون اساسی برایتان مقرر شده بود، محروم بودید. با این حال عشق به دانستن باعث شد تا جسته و گریخته از برادرت اندک سوادی بیاموزی.
شنیده ام در روستای زیبایی که در آن زندگی می کردی، اغلب اهالی محل دامدار و عشایرند و سطح سواد منطقه در حد نوشتن و خواندن،تنها در حدود20%.در آن دیار، ترک و کرد، دو ملتی که بر آنها اجحاف فراوانی رفته در کنار هم زندگی می کنند. در آنجا دختران با رنج های مضاعفی روبرو هستند. گفتی، مردسالاری در آنجا حاکم است ودر خانه های آن سخت ریشه کرده و بزرگترین آفت آن، ازدواج اجباریِ دختران در سنین پایین است. گفتی که دختران برای گریز از این ازدواج ها سوختن را بر می گزینند. اما در این دیاری که به مردمانش سخت می گذشت، تو راه رها شدن را آموختی به جای سوختن.
* احمد شاملو
بلند شو شیرین!
دلارام علی (هم بند شیرین علم هولی)
بلند شو شیرین! خواب بد دیده ای، مثل من که آن شب دم دمای صبح خواب بد می دیدم و هی چیزی بیخ گلویم را می فشرد. بلند شو شیرین! دستت را بگذار روی گلویت، نفس بکش و ببین زنده ای. بعد مثل من که آن شب دم دمای صبح سرم را دوباره روی بالش گذاشتم سرت را روی بالش بگذار و بخواب.
بلند شو! صدای گریه ابولو از پشت در اتاق می آید و جز با دیدن تو خنده به لبهایش برنمی گردد. بلند شو! تو که می دانی اگر باز هم گریه کند، صدای بقیه درمی آید. بلند شو شیرین! شقایق باز هم موهایش را دم موشی کرده و در حیاط کوچک بند نسوان دنبال قدم های بزرگ تو می دود و با صدای کودکانه می گوید، عزیزم (می داند این را که می گوید، می خندی و بغلش می کنی، بی انصاف دستت را خوانده و هی تکرارش می کند).
بلند شو شیرین! آفتاب امروز بهاری است و جان می دهد برای ساعت ها نشستن توی حیاط و هی قدم زدن در چهار وجبی حیاط که دنیای این روزهاست. بلند شو شیرین! طناب را خواب دیده ای، دست و پایت در خواب بیخودی هی تکان می خورد و تو هی بیدار نمی شوی. بلند شو شیرین! وقت برای خوابیدن همیشه هست.
یادت هست بی آنکه قبلا فرزاد را دیده باشی، حالش را پرسیدی و من گفتم که حکمش شکسته است و تو بی اختیار چشم هایت پر از اشک شد. حالا فرزاد را هم هی صدا می کنم و بیدار نمی شود.
این شب انگار تمامی ندارد، انگار تمام این یکشنبه لعنتی پر از خواب است و کابوس.
شیرین بلند شو! این یکشنبه لعنتی باید تمام شود و اگر تو بیدار نشوی همیشه یکشنبه می ماند، همیشه خاطره طناب می ماند، کابوس می ماند. اگر تو بیدار نشوی، همیشه جایی در حوالی ارس زمین تمام می شود و جهان از حرکت می ایستد.
ما مبهوتیم ، با چشمان باز باز
عشا مومنی (هم بند شیرین علم هولی)
حتما مبهوت بودی
زنگ در ، لخ لخ دمپایی
علم هولی؛ آماده شو
حتما اول تعجب کردی
بعد قلبت شروع کرد تند تند زدن
مقنعه تو سرت کردی، اون روپوش آهار دار گشاد و تنت
بعد چادرتو کشیدی رو سرت
صبحونه خورده بودی؟
یعنی چیکارت دارن؟
حتما فکر کردی
"شایدمی خوان آزادم کنند"
بعد زود از ذهنت انداختیش بیرون چون ترسیدی اگر زیاد بهش فکر کنی اتفاق نیافته
همیشه این امید کذایی همه چیز را سخت تر می کنه
مثل وقتی که طناب را دیدی لابد
"نه می خوان بترسوننم"
مثل وقتی که خبر رو شنیدیم
"شاید واقعیت نداشته باشه"
از کجا معلوم؟
مگه میشه؟
می خونم: یه شب مهتاب
یکی نوشته تش رو روکش فلزی شوفاژ
ماه می آد تو خواب.....
شاید سلولت همون بغل بود
کاشکی کوردی بلد بودم بخونم
کاشکی کوردی یادم داده بودی آقا معلم
شاید خیلی چیزا عوض می شد
جون نمیدادیم اینجوری
تو یهو ما ذره ذره
چهار شنبه نبود که
یک شنبه بود روز مادر
وقتی وایسادی رو چهار پایه
وقتی چهار پایه رو کشیدن
چی گفتی؟ زبون آدم بند میاد
دیگه مبهوت نیستی
حتما بستن چشاتو.
ما هنوز مبهوتیم
با چشمای باز باز
به یاد سیلواهارتونیان و شیرین علم هویی
نگین شیخ الاسلامی(هم بند شیرین علم هولی)
آن هنگام که در بند 209 اوین زندانی بودم، پس از مدتی، به سلولی 2 نفره در همان بند، منتقل شدم، دختری جوان،که موهای سفید نیمی از سرش را پوشش داده بود، در آن بند، با لبی خندان و چهره ی گشاده به استقبالم آمد، مدتی بود،که چنین چهره ی صادقی و خنده ی بی ریا ندیده بودم
- سلام
- سلام
- نام من سیلواست، اسم شما چیه؟
-من هم نگین هستم،
- [با خنده] به سلول من خوش آمدی
آن شب که تو را آوردند، خیلی نگرانت بودیم، با مشت بر دیوار کوبیدیم، که زیاد نترسی، اما وقتی تو دوباره با مشت بر دیوار کوبیدی، ما همه خندیدیم و گفتیم: "این کهنه کار" خندیدم و گفتم: "آن مشتها تو بودی؟ اما سلول من تا این جا خیلی فاصله داره!" گفت: "آن موقع توی سلول بغلی بودم، پیش فریبا و مهوش"
- [کمی مکث] اهل کجایی؟"
- کورد هستم،
- وای پیش از تو هم 2 تا دختر کورد این جا بودند، اسم یکی از آنها شیرین بود، من و شیرین چند ماه هم بند بودیم، شیرین خیلی دختر نازی بود، ما با هم خواهر شدیم، هر شب ساعت ها با هم حرف می زدیم،
ماه ها بود که از شیرین بی خبر بودیم، حتا مطمئن نبودیم زنده است یا مرده، نام دقیق اش را هم نمی دانستیم، با ذوقی کودکانه گفتم: "شیرین همان دختر کوردی که اهل ماکو؟ تو اون و دیدی؟"
- آره من می گم چند ماه با هم هم بند بودیم
- خوب در باره شیرین برام حرف بزنید
- [با خنده] هووووووووووووو نرسیده می خوای همه چیز و بدونی، فعلا بشین، بعد خیلی حرف دارم، اندازه ی 2 تا3 روز وقتمون پر، من پیش کسوت همه هستم
- چند ماه این جایی؟
- ازتیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم نداشت. ریه هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می شد، خیلی کم حرف بود، ظاهرا به کسی اعتماد نداشت، بهش کتاب دادم، قبول نکرد و گفت من بی سوادم، تا این که بهار نیز به جمع ما اضافه شد؛ و ما 3 نفر شدیم، روزی درباره زن و جایگاه آن حرف می زدیم که شیرین شروع به سخن گفتن کرد بسیار جالب و زیبا سخن گفت، آگاهی های بسیاری درباره تاریخ و جایگاه زن می دانست، من و بهار با خنده گفتیم: ای ناقلا تو تا حالا که می گفتی بی سوادی، پس این همه چیز را از کجا می دانی، زود باش زود باش، باید خودت لو بدی، کدوم دانشگاه بودی؟
با آرامی و زیبایی همیشگی اش خندید و گفت: "اون دانشگاه را شما نمی شناسید ...
تمام زندانیانی که با شیرین هم بند بودند، از خاطرات شیرین و خوبی هاش و منحصر به فرد بودن او می گفتند، کسی نبود از نام او به پاکی و زیبایی یاد نکند، در مرحله ی دیگر که او را به بند 209 برگرداندند با این که نه من نه سیلوا او را ندیدیم، اما حضورش را لمس کردیم، هر چند سیلوا از حاج خانم ها تمنا کرد حتا برای 1 ثانیه هم که شدهاجازه ی دیدنش را بدند، اما ندادند.
اما شیرین پیش از برگرداندنش به بند نسوان،درحیاط بند، در میان لباس های شسته شده ی سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت ها را نادیده می گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می دانند و به عقایدشان بی حرمتی می کنند، او از میان سلول های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه ی از صلیب برای او به یادگار می آورد.
شیرین علم هولی متولد سال 1360 در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو پس از گذراندن یک سال و 9 ماه حبس در زندان اوین تهران در روز هشتم آذر ماه به اتهام ارتباط با گروه پژاک دادگاهی شده و به اعدام محکوم گردید و در تاریخ 19 اردیبهشت 1389 بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.
وی در تاریخ ششم خرداد ماه سال 1387 در تهران توسط سپاه پاسداران بازداشت شده بود و پس از تحمل 21 روز حبس و شکنجه در محلی نامعلوم به زندان اوین منتقل شد. او در نامه ای که از زندان به دست خانواده اش رسانده، شرح کامل آنچه در طول سه ماه بر او رفته را توصیف نموده بود. شیرین در طول دوران بازجویی بارها تحت فشارهای جسمی و روانی شدید قرار گرفته و در آخرین نامه خود خطاب به بازجوهایش نوشته، آنچه در طول سه ماه اول بازداشت بر او گذشته است، کابوس شب هایش شده و عوارض جسمی و روانی ناشی از آن همچنان او را آزار می دهد.
شیرین علم هولی در آخرین نامه خود نوشته بود، که در حالی بازجویی شده و به دادگاه برده شده که حتی زبان فارسی را به خوبی نمی دانسته است. اکنون وی در تاریخ 19 اردیبهشت ماه در حالی در زندان اوین به همراه 4 نفر دیگر اعدام شد که دیوان عالی کشور هیچ رایی را مبنی بر تایید حکم اعدام او به خانواده یا وکلایش ابلاغ ننموده و بر خلاف آیین نامه اجرایی زندان ها، وی را حتی بدون اطلاع به خانواده و وکلایش اعدام نموده است.
وی روز جمعه 17 اردیبهشت طی آخرین تماسی که با خانواده خود داشت، هیچ خبری مبنی بر ابلاغ حکم اعدام از طرف دیوان عالی کشور به خانواده اش نداده است. خانواده شیرین علم هولی روحیه او را در آخرین ملاقات و آخرین تماسی که با وی داشته اند، بسیار خوب توصیف کرده اند. هر چند که وی طی دو هفته گذشته برای انجام مصاحبه تلویزیونی و اعتراف گیری به شدت تحت فشار بوده است.
شیرین علم هولی یکی از قربانیان خشونت در دستگاه قضایی ایران است که از بدو دستگیری همواره با او به روالی ناعادلانه برخورد شده و در نهایت نیز در کمال ناباوری و بدون هیچ اطلاع قبلی و بر خلاف تمام موازین قانونی اعدام گردید.
آدرس وبلاگ حمایت از شیرین علم هولی
http://shirin-alamhooli.blogspot.com/
Shirin Alam Holi executed along with 4 other political prisoners
Shirin Alam Holi, born in 1981 in a small village near Maku, executed in Evin Prison on May 9th 2010 after passing one year and nine months in prison. She was charged with the issue cooperating with Pajak (Iranian branch of PKK) on Nov. 29th 2009 and sentenced to death. Her lawyer and family had no information about her execution.
Shirin had been arrested in June 2008 in Tehran by Sepah Pasdaran and transferred to Evin Prison after 21 days interrogation and tortures in an unknown place. She had described what had happened to her completely in a letter which she had given to her family. In this letter she related many physical as well as mental pressures she had endured during the interrogation and wrote to her interrogators that what they did to her has become part of her nightmares and caused many disorders both physically and mentally.
Shirin Alam Holi had written, in her last letter, that she even couldn’t speak Farsi fluently when she had been taken to the court. Now she has been executed along with 4 other political prisoners while the Supreme Court has notified no specific decree in order to confirm her execution to her lawyers and family and executed her without informing them which is totally against the Executive Principal of the Prisons.
She has had her last contact with her family on Friday 7th of May and said nothing about notifying the decree from the Supreme Court. Her family had described her physical and mental situation appropriate; however they informed that she has been under pressure to do some TV interviews and confession.
Shirin Alam Holi is one of the victims of the violence in Iran judiciary system which has been always treated unfair from the beginning of her arrest and ultimately executed without any advance notification and against all the legitimate measurements.
من گروگانم نامه ای دیگر از شیرین علم هولی شیرین علم هولی متولد 13 خرداد 1360 از روستای دیم قشلاق در حوالی ماکوست. در اردیبهشت 1387 توسط سپاه پاسداران در تهران دستگیر شد. 25 روز اول بازداشت خود را در مکانی نامعلوم و تحت شکنجه شدید جسمی و روانی گذراند. پس از آن، به بند 209 زندان اوین تحویل داده شد و پس از تحمل 6 ماه حبس به بند نسوان این زندان منتقل گردید. در تاریخ 28 آذر ماه 1388 در شعبه 15 دادگاه انقلاب تهران، که به ریاست قاضی صلواتی برگزار شد به اتهام خروج غیرقانونی از مرز به تحمل دو سال حبس تغزیری و به اتهام محاربه از طریق ارتباط با پژاک، به اعدام محکوم شد. حکم در 13 دی ماه به وکیل وی، ابلاغ شده است، اما روند بررسی پرونده در دادگاه بدوی خارج از اصول قانونی بوده است. به همین منظور درخواست تجدید نظر در حکم صادره را به دادگاه ارائه شده است. اما تا کنون بدون جواب مانده است. شیرین علم هولی در نامه اول به صراحت شکنجه های که بر وی شده است بیان داشته است. اشاره به مواردی از شکنجه های شدید جسمی و روانی کرده بود. متاسفانه امروز عواقب مرگبار آن شکنجه ها در خانم علم هولی بروز کرده است که در این نامه به روشنی به آن اشاره نموده است. در نامه قبلی هم اشاره کرده بود که بازجوها خیلی تلاش کرده اند که اعتصاب وی را بشکنند، امروز هم سعی میکنند که در زیر فشار و با شروع کردن بازجویهای تکراری از ایشان اعتراف تلویزیونی بگیرند و کورد بودن خود را انکار و او و خانواده اش را در مقابل هم قرار بدهند.
متن نامه شیرین علم هولی دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجر آور پشت میله های زندان اوین، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت بلاتکلیفیم روزهای تلخی را در دست سپاه به سر بردم و بعد از آن هم دوران بازجویهای بند 209 شروع شد. بعد از دوران 209 بقیه مدت را در بند عمومی گذراندم . به در خواستهای مکرر من برای تعین تکلیفم پاسخ نمیداند. در نهایت حکم ناعادلانه اعدام را برایم صادر کردند. من بابت چه چیزی حبس کشیده ام، یا باید اعدام شوم؟ آیا جواب به خاطر کرد بودنم است؟ پس میگویم: من کرد به دنیا آمده ام و به دلیل کرد بودنم زحمت محرومیت کشیده ام. زبانم کردی است، که از طریق زبانم با خانواده و دوستان و آشنایانم رابطه بر قرار کرده ام و با آن بزرگ شده ام و زبانم پل پیوندمان است. اما اجاز ندارم با زبانم صحبت کنم و آن را بخوانم و تحصیل بکنم و در نهایت هم اجاز نمیدهند با زبان خودم بنویسم. به من میگویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس میگویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده ام. جناب قاضی محترم، آقای بازجو!! در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمیتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم. شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند. ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم. هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را میگذرانم، هر روز شاهد سفید شدن بخشی از آنها هستم. میدانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب (جلالیان) و روناک (صفارزاده) و ..... به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند. امروز 12 اردیبهشت 89 است (2/5/2010) و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به بند 209 زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدمم شکسته شود. من نمیدانم این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن ندارم. در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که میگویند تکرار کنم و من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز. (لازم به ذکر است که خانم علم هولی در پایان نامه اش بعد از امضا و درج تاریخ، با کردی لاتین نوشته اند "سه ر که فتن" serkefitn ، که به معنای پیروزیست و ما هم در آخر نامه ایشان و در زیر تاریخ نوشتن نامه آن را گذاشته ایم، پس پیروزی در انتظار شیرین ما است)
Urgent Solidarity call for Zeynab Jalaliyan and Shirin Alam Hoolo
This Friday 30/04/2010 at 11am we will be delivering a letter to the Iranian Ambassador. We are demanding these executions stop immediately as they are gross human rights violations, secondly we demand immediate respond on Zeinab's health and her location.
Dear Friends,
Two months ago we launched a campaign on behalf of these two women; so far we have collected over 11,000 signatures appealing for the relevant authorities' intervention to exert pressure on the Iranian authorities to have the death sentences in their cases commuted. The number of signatures indicates the strength of feeling among people about the plight of these women and all political prisoners in Iran. Currently Zeynab's location is unknown and no communication has been received from her for the last two months.
By way of background detail to the two cases, Zeynab Jalaliyan is a 27 year old Kurdish woman, sentenced to death and presently awaiting execution. She has been held in prison for the last two years and is currently detained in Dizel Abad Prison in Kermanshah City. Zeynab was convicted of being a 'Mohareb' ('enemy of God') for her activities in the Free Life Party of Kurdistan (PJAK), which is the major opposition front to the Islamic regime. Her trial was concluded in only five minutes and she was denied the right to have access to a solicitor. Shirin is a 28 year old Kurdish activist, who has been imprisoned for the past two years, for most of the time she has been detained in Section 209 of Evin Prison. She also spent 28 days in the Military Corps detention centre where she was subject to brutal and systematic torture. Like Zeynab, Shirin has also been convicted of being a 'Mohareb' ('enemy of God') and sentenced to death for her involvement in the PJAK.
Please join us!
ROJ Women’s Association Representing women’s rights and working closely with Kurdish women in the UK
خبرگزاری هرانا - وضعيت حقوق بشر در ايران، بعد از انتخابات خرداد ماه سال گذشته با اذغان تمام نهادهاي بين المللي مدافع حقوق بشر بسيار بحراني شده است. کردستان نيز به عنوان بخشي از اين جغرافيا که در طول حاکميت جمهوري اسلامي به سبب وجود نگاه امنيتي همواره در بخش اعمال سياست یکی از پرهزینه ترین مناطق بوده، از اين قاعده مستثني نبوده، و با سر کار آمدن دولت احمدي نژاد در سال 84 روند وضعيت حقوق بشر در کردستان وخيم تر از گذشته نیز شده است.
دلايلي هم چون کم هزينه بودن نقض حقوق بشر در کردستان، سياست های دیگر دولت ها، نهادهاي بين المللي مدافع حقوق بشر و رسانه هاي بين المللي مستقل در قبال وضعيت حقوق بشر در مناطق کردنشين؛ نيز در جسورتر کردن ناقضان حقوق بشر در مناطق کردنشين بي تاثير نبوده است.
سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان که 5 سال از تاسيسش مي گذرد، به عنوان سازمانی پیشرو در کردستان در جهت بهبود وضعيت حقوق بشر و نيز افشاسازي نقض سيستماتيک و مستمر آن، گام هاي موثري برداشت و همزمان هزینه هاي زيادي را به سبب فعاليت هاي حقوق بشري متحمل گشت. بازداشت اعضاي اين سازمان غير دولتي مدافع حقوق بشر و صدور حکم سنگين 11 سال براي موسس اين سازمان تنها به دليل تاسيس اين سازمان، خود گواهي بر سرکوب غير انساني مدافعان حقوق بشر در کردستان مي باشد.
از سوي ديگر نيز شاهد آن هستيم که در طول اين چند ساله بيشتر صداهاي مستقل مطبوعاتي چه بسا که در نطفه خفه شده است و امروز مي توان به صراحت ادعا کرد وضعيت آزادي بيان در مناطق کردنشين در بدترين وضع در طول سي سال اخير قرار دارد. توقيف و لغو امتياز هفته نامه هاي آشتي، ئاسو، روژ هه لات و... خود گواهي مستند بر اين ادعا مي باشد. ديگر مطبوعات نيز تحت شديدترين فشارها قرار داشته و حتي شوراي نويسندگان آنها به دليل فشارهاي امنيتي مجبور به استعفاشده اند.
وجود چنين دغدغه هايی سبب گشت ما به عنوان اعضاي کرد مجموعه فعالان حقوق بشر در جهت مستند سازي موارد نقض حقوق بشر در مناطق کردنشين و تنوير افکار عمومي و نهادهاي بين المللي مدافع حقوق بشر از وضعيت بحراني حقوق بشر در اين مناطق، اقدام به انتشار فصلنامه ايي تحت عنوان "فصلنامه نقض حقوق بشر در کردستان" نماییم.
انتشار شماره اول اين فصلنامه ي خبري در پاييز 88 با استقبال فراوان خوانندگان مواجه گشت و هم چنين به عنوان نقطه شروع ضرورت گسترده کردن حوزه هاي کاري اين فصلنامه براي شماره هاي آتي احساس مي شد.
صرف اشاره به وجود موارد نقض سيستماتيک و مستمر نقض حقوق بشر در کردستان، کافي نبود و در مقابل ارائه بررسي هاي کارشناسي و علمي اين وضعيت و راهکارهاي مقابله با آن (حسب استراتژی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران که شيوه هاي هزينه مند کردن نقض حقوق بشر براي ناقضان آن را در دستور کار خود قرار داده است) در نبود امکان بهره وري مطبوعات داخلي از چنين تحليلاتي علمي و کارشناسي شده، ضرورت پيدا مي کرد. بر همين اساس تصميم گرفتيم از اين فصلنامه به عنوان تريبوني آزاد براي فعالان حقوق بشر در جهت آسيب شناسي نقض حقوق بشر در مناطق کردنشين همراه با ارائه تحليلات و راهکارهاي چگونگي مبارزه عليه نقض حقوق بشر استفاده کنيم.
متاسفانه فشارهاي وارده در طول چند ماهه اخير عليه نهادهاي مدافع حقوق بشري خاصه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، سبب گشت اين برنامه با مشکلاتي مواجه شود و حتي زمان انتشار فصلنامه به صورت خبري تا مدتي به تاخير بیفتد.
ما اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، خواهان آن هستیم که به دلیل پربارتر شدن و بهبود کمی و کیفی شماره هاي آتي اين فصلنامه از همکاري ديگر فعالين حقوق بشري بهره مند بشويم.
از تمام دوستاني که در حوزه ی تحليل وضعيت حقوق بشر در مناطق کردنشين فعال بوده، مي خواهيم مطالب تحليلي خويش را در حوزه هاي تخصصي حقوق بشري از جمله حقوق ملي، خشونت عليه زنان، پديده تراژديک خودسوزي در ميان زنان، کشتار روزانه شهروندان مرزنشين، حقوق کارگران و اصناف و...براي انتشار در اين فصلنامه ارسال نمايند.
با نزدیک شدن به نوروز تعدادی از زندانیان سیاسی با قرار وثیقه به مرخصیهای کوتاه مدت آمدند. مصطفی تاجزاده، عبدالله مومنی و مهدی عربشاهی از جمله این افراد هستند. اما همچنان حدود چهل تن از فعالان زن در زندان اوین هستند.
تنها چهار روز به نوروز مانده و هنوز بیش از چهل زن دیگر در زندان هستند: شیوا نظرآهاری، محبوبه کرمی، آذر منصوری، هنگامه شهیدی، بهاره هدایت، تارا سپهریفر، بدرالسادات مفیدی، مهدیه گلرو، نیلوفر لاریپور، مریم ضیاء، مرجان صفری، درسا سبحانی، ژینوس سبحانی، سوسن محمدخانی غیاثوند، زینب جلالیان، شیرین علمهولی، فرزانه زینالی، پروین جوادزاده، زهرا جباری، کبری زاغهدوست، عاطفه نبوی، شبنم مددزاده، نازنین فرزانجو، ماهفرید منصوریان، عالیه اقدامدوست، مریم کریمی، سحر قاسمینژاد، گلناز توسلی، نگین درخشان، سعیده میرزایی، سما بهمنی، فاطمه سیفینیا، گلی ابراهیمی، الهام حسنی، لیلا سیفاللهی، ژیلا اکرمزاده، شیرین علیپناه، نازنین رضاقلیزاده، نفیسه اکبری، فاطمه رستگار و ...
خانوادههای این زنان زندانی چگونه به استقبال نوروز میروند؟
شیوا نظرآهاری یکی از این زندانیان است. شیوا، روزنامهنگار و فعال حقوق بشر، حقوق کودکان و زنان است. او پس از انتخابات دستگیر و پس از مدتی با قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد شد.
اما یک بار دیگر روز ۲۹ آذر، زمانی که قصد رفتن به قم برای شرکت در مراسم سوگواری آیتالله منتظری را داشت، برای بار دوم دستگیر شد. وی بیش از پنجاه روز را در سلول انفرادی گذراند.
مادر شیوا به دویچهوله میگوید: «تا امروز (۲۴ اسفند) که هیچ خبری از آزادی او نیست. من نامه به دادستانی نوشتم و تقاضا کردم که قرار بازداشت شیوا به وثیقه تبدیل شود، با توجه به اینکه شیوا از پرونده قبلیاش که هنوز دادگاهش تعیین شعبه هم نشده، ۲۰۰ میلیون وثیقه دارد و هنوز آن سند توقیف است».
شهرزاد کریمان مادر شیوا نظرآهاری در مورد آخرین دیدارش با فرزندش چنین میگوید: «آخرین دیدار ما پنجشنبه ۲۰ اسفند به صورت ملاقات کابینی بود. روحیهاش خیلی خوب است، از نظر جسمانی هم خودش میگوید خوب است منتها پشت شیشههای دودگرفته و کثیف که خود قیافه هم به سختی دیده میشود و تلفنهایی که هرازگاهی قطع میشود یا اینکه اینقدر صدا ضعیف است که بعضی حرفها را اصلا آدم نمیشنود، نمیدانیم واقعا خوب است یا نه. ما هم مبنا را بر آن قرار دادهایم که حتما خوب است».
اگر شیوا تا نوروز آزاد نشود، مادرش نوروز را چگونه خواهد گذراند: «هنوز فکرش را هم نکردهام که چطور میخواهم نوروز را بدون شیوا سپری کنم. امیدوارم در این دو سه روز باقیمانده آزاد شود. فکر میکنم اگر آزاد نشود سال تحویل را جلوی اوین باشم».
دومین نوروز بدون بهاره
بهاره هدایت عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت روز دهم دی ماه دستگیر شد. وی یکشنبه گذشته پس از ۷۲ روز توانست با همسرش ملاقات حضوری داشته باشد.
امین احمدیان همسر بهاره هدایت در مورد آخرین وضعیت پرونده همسرش چنین میگوید: «متاسفانه با پیگیریهایی که تا امروز صبح در دادگاه انقلاب داشتم، فهمیدم که پرونده بهاره کماکان در دادگاه انقلاب موجود نیست یعنی هیچ شماره پروندهای برای آخرین دستگیریاش در دادگاه انقلاب ندارد و مراجعات ما بیثمر بوده. به دادستانی هم که مراجعه میکنیم به ما اعلام میکنند که پرونده را از دادگاه انقلاب باید پیگیری کنیم، دادگاه انقلاب هم میگویند پروندهای دست ما نیست و متاسفانه به عمد یا غیر عمد ما را سرگردان کردند و با این حساب دیگر امکان آزادی یا تبدیل قرار وجود ندارد و با توجه به اینکه در روزهای آخر سال هستیم و چهارشنبه، آخرین روز کاری است و تا دو هفته بعد از عید هم تعطیل است، فکر نمی کنم ما بتوانیم شاهد آمدن بهاره برای عید به منزل باشیم».
اما این اولین نوروز بدون بهاره برای همسرش نیست. امین احمدیان میگوید: «بهاره نوروز پارسال هم با تعدادی از دانشجویان دفتر تحکیم برای همدردی با خانوادههایی که بچههایشان در زندان بودند همراه آنان به زندان اوین مراجعه کرده بودند تا سال تحویل را آنجا باشند. اما با اینکه تجمع خیلی آرام بود متاسفانه با حمله وحشیانه نیروهای انتظامی و امنیتی مواجه شدند و پارسال هم بهاره یک هفتهای را در زندان به سر برد و سال تحویل را در زندان بود و امسال برای دومین بار است که نمیتواند نوروز را پیش خانواده خود باشد».
همسر بهاره هدایت میگوید اگر تا نوروز او آزاد نشود، چارهای جز رفتن مقابل اوین نخواهند داشت: «برای خانوادهها خیلی سخت است که وقتی عزیزانشان در زندان هستند آنها بخواهند سر سفره هفتسین و توی خانه بشینند و به نظر من اصلا این امکان وجود ندارد. به نظر من چارهای جز این نیست که خانوادهها هفتسینشان را مقابل اوین و نزدیک عزیزانشان پهن کنند».
هنگامه شهیدی و آذر منصوری: کنار هم پای هفتسین اوین
هنگامه شهیدی، روزنامهنگار و عضو کمیته زنان حزب اعتماد ملی، روز ششم اسفند به دفتر پیگیری وزارت اطلاعات احضار و هنگام مراجعت به آنجا بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. چند روز بعد، علت بازداشت وی اجرای حکم او اعلام شد.
وی در تیرماه گذشته (۱۳۸۸) و در پی دستگیریهای پس از انتخابات نیز بازداشت شده بود. اما پس از اعتصاب غذا در زندان و بعد از ۱۲۱ روز بازداشت با سپردن وثیقه ۹۰ میلیون تومانی آزاد شد.
خانواده شهیدی میگویند در آخرین ملاقات کابینی که در روز ۲۰ اسفند با وی داشتهاند، گفته که همچنان در بند ۲۰۹ اوین و با آذر منصوری در یک سلول است.
آذر منصوری معاون سیاسی جبهه مشارکت از شهریور ماه در بازداشت به سر میبرد. وی به سه سال حبس تعزیری محکوم شده است.
خانواده شهیدی اوایل هفته گذشته برای هنگامه شهیدی تقاضای مرخصی نوروزی کردهاند اما هنوز پاسخی به آنان داده نشده است.
Shirin Alam Hooli has been accused of participating with a political organisation hence to be hanged, sentenced by the revolutionary court branch 15, headed by judge Salavati.
Khalil Bahrami Shirin’s acting lawyer has made an appeal claim to the sentencing. According to Mr Bahrami the process of this case has been outside of the legal remits.
In conjunction 2100 civil and human right activists have made demands to stop the execution of Shirin Alam Hooli in below statement.
To live is the right all human beings
Shirin Alam Hooli girl 28 years old Shirin Alam Hooli to death in Tehran's Revolutionary Court Branch 15 sentenced. Shirin was born in the village near Makvst dry winter. He Persian date Ordibehesht 1387 by Iranian Revolutionary Guards arrested in Tehran and the first 25 days of detention in unknown place under severe physical and psychological torture spent. After that, 209 of Evin prison, was delivered after 2 months of imprisonment to tolerance of female prisoners were transferred. Sweet 28 November 1388 on charges of illegal border exit to endure two years of imprisonment and Tghzyry charge through with PJAK, was sentenced to death.
Fresh from the village near the river Aras deprived and control all their childhood years of poverty and gender discrimination and economic environment has been his life. The bitter experience to see girls Nslsh and their suicides and suicide or tone to that life without love and filled with violence that eventually led him ahead of a forced marriage, where their lives to leave.
Shirin court, according to statements issued in the interrogation is torture. However, Article 38 of the constitution of any torture to obtain confessions or information considered prohibited and makes it clear that testimony, confession and oath taken under compulsion of the person, without value and validity of this principle should Violation be punished.
Also fresh in Persian in Tehran and has been interrogated while during his interrogation in Persian domination and not due to low literacy, writing in Persian also was difficult. Shirin Alam Hooli time and after spending more than a year of detention at Evin prison woman to speak about some of the Persian language. Torture, interrogation, despite the state's death sentences and finally he suggests the procedure for this case is unfair.
Our group of human rights activists, while announcing its opposition to the execution and torture, demanding and fair review file and also the young girl called multilateral institutions and supporting human rights organizations to cancel execution Shirin Alam Hooli.
شیرین علم هولی (علم هولو آتشگاه) متولد 1360 و از اهالی روستای دیم قشلاق، حوالی ماکو در استان آذربایجان غربی است. وی از تاریخ خرداد 1387 در بازداشت است. در حکم بدوی دادگاه که در تاریخ 28 آذر ماه برگزار شد، به اتهام محاربه از طریق همکاری با «پژاک» به اعدام محکوم گردید.