‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

رویای "شیرین" جامعه بی اعدام

روزآنلاین: شیرین و 4 نفر دیگر هم اعدام شدند. یک هفته، دو هفته یا بیشتر یا کمتر همه در این مورد حرف می زنیم، جلوی سفارتخانه های ایران تظاهرات می کنیم، بازار می بندیم و قلم می زنیم و خلاصه هر چه از دستمان بربیاید می کنیم. داغ دلمان از ظلم و بی عدالتی تازه می شود و جگرمان آتش می گیرد و فریادمان دنبال حضوری می گردد در خیابان های شهر و احتمالا سالگرد جنبش را با شور و غیظ بیشتری تدارک می بینیم.

کی می شود که بساط اعدام از این مملکت برای همیشه جمع شود. همین اعدام ها و کشتارهای دسته جمعی سیاسی که سی سال است زیر پوست شهر در حال جریان است و روز به روز سخت جان تر و نهادینه تر می شود و لابد بتدریج آنقدر سرها بر دار می رود که دیگر فردا روز، اعدام یک نفر و دو نفر که ده ها نفر هم نه خروشی و اعتراضی در ما و نه تغییری در نظام قضایی، درهیچکدام ایجاد نمی کند. مگر نه اینکه یک روزی دنیا را تکان می دادیم اگر یک نفر از ما را بازداشت می کردند، اما حالا، نه به محکومیت طولانی مدت یک نفر و دو نفر که ده ها تن از فعالان سیاسی و مدنی عادت کرده ایم و شنیدن اخبار شکنجه و اعتصاب در داخل زندان ها آنقدر برایمان تکراری شده که دیگر می سپاریمش به اسپم های میلینگ لیست هایمان.

لابد حالا دیگر سبزهای سیدی سرشان را بالا گرفته اند در مقابل آنهایی که خود را به در و دیوار می زدند که چرا سیدها و سادات ها و شیوخ سکوت کرده اند و لابد باید نفسی به راحتی کشید که موضع سبزهای سیدی محکوم کردن اعدام های اخیر است و ما همه با هم هستیم و بی شماریم. اما بستر سازی برای حاکمیت دمکراسی نه با محکوم کردن این و آن و حرف زدن از عدل علی و حکومت اجنه ها حاصل می شود ونه با "ریحانه" خواندن "شیرین" مقاوم و جان سخت و بازتولید گفتار "برابری غیر متشابه" جناب مطهری.

اما مسیر دمکراسی وقتی کوبیده و هموار می شود که لحظه لحظه چالش های روزمره وارد ضمیر آگاه جامعه شده و به یک فرهنگ و خواست عمومی تبدیل شود. مطالبه نظام حق محور و دمکراتیک آن وقتی در عقل جمعی نهادینه می شود که از محکومیت حادثه تلخ اعدامی ها به نفس محکومیت اعدام گذر کرده و غیرقانونی شدن مجازات اعدام را صریحا و بدون تعارف در گفتار و بیانیه ها و شعارهای سبزهای سیدی تا رنگین کمانی به یک اصل اساسی تبدیل کنیم.

از همین دردهای امروز باید به رویای آینده نقب زد. خشم امروز تنها با شعار و فریاد و فرافکنی گذشته های ناگذشته آرام نمی شود. جوشش کور عصیانی چه فایده دارد وقتی که تخیل فعال از فرط استیصال و سرکوب فلج شده باشد، و وقتی که چند روز دیگر هیجان فروکش می کند، تبدیل شود به نرون هایی غیر حساس و دوباره همه سهمش از جنبش بشود پیدا کردن فیلتر شکن هایی برای شنیدن خبرهای "بی بی سی" و "دویچه" و "فردا" و با هر خبری ذوق کند که چه عالی دیگران دارند راه را باز می کنند و خبرهای جالب را در شبکه های اجتماعی "شیر" کند.

مقاومت فعال وقتی است که میله های بافتنی خیال مان را دست بگیریم. خودمان را رها کنیم در بافتن رج به رج آرزوهایمان و از هر حادثه ای که امروز در مسیر مبارزه با آن مواجه می شویم بخشی از رویای آینده و خواست فعلی را بسازیم.

در این یک ساله ملتهب کم چیزهایی ندیدیم. از قتل ندا و سهراب و اشکان و.. تا شکنجه ها و تجاوزهای جنسی در کهریزک، از بازداشت های فله ای فعالان مدنی و سیاسی تا گورهای ناشناس. از حضور مردم در خیابان ها و تظاهرات مسالمت آمیز تا جنگ سنگ و زیرگرفتن و بودن مردم، از جری شدن حاکمیت بنیادگرا در محدود کردن هر چه بیشتر آزادی های زنان و اقلیت ها و اصناف تا چپاول ثروت مردم توسط سپاهی ها، از یارانه و تحریم تا جنگ سایبری... و همه این حادثه ها باعث شده است که خرد جمعی از "رای من کجاست" فراتر برود و در هر بیانیه خواسته تازه تری را رقم بزند.

مقاومت فعال، استمرار بخشیدن به مبارزه برای تحقق دمکراسی است و سنگ بنای دولت مردم محور و نظام دمکراتیک هم یک شبه گذاشته نمی شود. فردا روز که همه دور هم جمع می شویم تا سهم خود را در ساختن جامعه ای آزاد ایفا کنیم، اولین پرسش از خودمان این خواهد بود که چه می خواهیم و این خواستن ها نه فردا که همین امروز در فرایند مبارزه شکل می گیرد. همین امروز که "هم حسی" با حماسه غم انگیز شیرین و فرهاد و فرزاد و... در عقل جمعی مردم دارد تبدیل می شود به نفرت از اعدام، بر چیده شدن طناب های دار و محاکمه عادلانه عاملان و آمران جنایت های سی سال گذشته و حال.

مقاومت وقتی است که پدیده "شیرین" شکنجه شده مقاوم که به بهانه از سلول بیرون اش کشیدند و شبانه دفنش کردند و خانواده اش را اسیر کردند و خانه اش را تهی کردند، رسوخ کند در تارو پود رویایی که از آینده بدون اعدام، آینده ای که در آن زن بخاطر ریحانه بودن مورد ترحم قرار نمی گیرد و بخاطر زهدان به او تجاوز نمی شود، آینده کرد و ترک و عرب و بلوچ با هویت و با سرزمین، آینده بدون زندان، بدون شکنجه و شکنجه گر و... می سازیم.


۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

آقای دادستان کشتن شیرین هنر نیست، زندگی بخشیدن به او هنر است/ خدیجه مقدم

جناب آقای جعفری دولت آبادی

دادستان محترم تهران

با سلام و احترام ،

لطفن به خاطر نجات جان یک دختر بیگناه به عرایض بنده توجه کنید. این دختر از جنس همان دخترکانی است که شما یک بار در مقاله تحقیقی خود در مورد قتل های ناموسی در همایشی ارائه دادید. من که تنها برای نجات جان محمد رضا حدادی که طناب دار بالای سرش بود آمده بودم، چند دقیقه ای وقتتان را گرفتم و کپی پرونده محمد رضا را که در ازای دو میلیون تومان پول برای کمک به خانواده اش در روستایی اطراف شیراز، در 15 سالگی ارتکاب قتلی را به عهده گرفته بود، به شما دادم. آن روز شما گفتید: «استان فارس حیطه کاری من نیست ولی تلاش خودم را می کنم.» نمی دانم تلاشی کردید یا نه، ولی خوشبختانه محمد رضا هنوززنده است.


جناب آقای جعفری دولت آبادی، تهران حیطه کاری شما است و من از شما تقاضا می کنم نگذارید شیرین علم هولی را در زندان اوین اعدام کنند.


شیرین در اینجا مادری ندارد که بتواند بگوید بر او چه گذشته و چرا از خانه فرار کرده و به کردستان عراق رفته. او در یکی از روستاهای اطراف ماکو در خانواده ای 13 نفره و فقیر به دنیا آمده است، مسئولیت نگهداری از خواهران و برادران کوچکتر خود را داشته و هرگز به مدرسه نرفته است. در واقع، او نه کودکی کرده و نه از جوانی لذتی نصیب اش شده است. شیرین یک هفته قبل از ازدواج اجباری و قبیله ای و برای فرار از مشقت های زندگی اش از خانه فرار می کند.


آقای دادستان من مطمئن هستم شما شیرین علم هولی را می شناسید چون از همان دخترانی است که شما در مقاله تان با دلسوزی از آنان یاد کردید و گفتید باید خیلی تلاش کنیم، ما مسئولیم. البته که ما مسئولیم و همین احساس مسئولیت است که مرا وادار به نوشتن چنین نامه ای کرده است.


آقای دادستان من هم این دختران را خوب می شناسم که به شدت با فقر اقتصادی و فرهنگی دست بگریبانند و نمی توانند شرایط تحمیل شده را قبول کنند و برای تغییر وضعیت زندگی شان گاه به بیراهه می روند.


آقای دادستان


شیرین تا کنون دوبار دست به خودکشی زده. کشتن او هنر نیست زندگی بخشیدن به او هنر است. شیرین دختری بسیار مهربان، پاک و با هوش است. او عضو فرهنگی و ورزشی زندان نسوان اوین است و تمامی کلاس های فرهنگی را در یک سالی که در بند عمومی است به پایان رسانده، سفالگری ماهر و قالیبافی هنرمند است.


زندگی را از او نگیرید.


او بی گناه است. ستمی که بر او روا داشته شده سه گانه است او یک دختر فقیر کرد است که به اعدام محکوم شده و فرصتی نیست تا نجات او. خواهش می کنم شیرین را نجات دهید.


با تشکر : خدیجه مقدم

مادر شیرین علم هولی

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

کچا جوان سوتی (دختر جوان سوخت) / شیرین علم هولی (محکوم به اعدام)

تغییر برای برابری:
دختر جوان سوخت.
دختر مي خواست با كسي كه دوستش مي داشت ازدواج كند. دختر مي خواست با كسي كه دوست مي داشتش زندگي كند.

يخ زده بودم. خاطرات به سرم هجوم مي آوردند. خاطراتي گرانبها كه نمي خواستم يك لحظه اش را حتا از ياد ببرم. و حالا اين خاطرات به يك باره چه سياه و تلخ مي نمود.

روزي كه كبرا فرار كرد، همه به او پشت كردند. قبيله نام او را از فهرست اسامي زندگانش خط زد.

برادران و خواهران كبرا نمي خواستند با كسي كه دوست مي داشت ازدواج كند. بايد دل به كس ديگري مي داد كه آنها مي خواستند.

پسر به خواستگاري آمد، پسري كه كبرا مي خواست. خانواده او را پس زدند. كبرا مي بايست با كسي كه آنها مي خواستند، مي رفت. پسر به بيرون پرتاب شد و دختر جوان سوخت.

بعد از فرار آنها دعواها شروع شد. رسم بود در قبيله اي كه نام كبرا خط خورده بود، هم چون مردگاني كه به گور سپرده بودند، خانواده پسر فراري به دختر گريزپاي پولي بدهند.

سه ميليون تومان شد بهاي كبرا.

سال ها بعد او را ديدم. دختر جوان شكسته بود و تكيده. سه بچه ثمره زندگي چند سال او بود در فراموشي.

به من نگاه كرد.

- ديگر هم و دوست نداريم. مادر شوهرم آزارم مي دهد. مي گويد اگر خوب بودي، فراموشت نمي كردند. كاش مرده بودم. با عشق آمدم و حالا اين شد زندگي من!

راه برگشتي نبود. قبيله او را فراموش مي كرد. فراموش شده بود.

- كبرا آگر بردا خو! **

سوختم. سالها بي خبري و حالا از آن سوي ديوارهاي اين بند مي شنوم كه دختر سوخت. خاطرات بر سرم هجوم مي آورند. به كودكي مان پرتاب مي شوم. زماني كه بي آتش و در انتظار آتش زندگي مي كرديم.

پسر ازدواج كرد، پيش از آنكه هفته سرآيد.

عاشقي يعني چه؟ گويي هيچ عشقي در ميانه نبود و تنها آتش گواه زندگي سوخته. عشق يعني چه؟

پانوشت:

* «کچا جوان سوتی» در زبان كردي به معناي «دختر جوان سوخت». داستان حاضر، روايت زندگي واقعي زني كرد از روستایی در اطراف ماكوست كه در اثر سنت هاي ديار خود به آتش پناه مي برد. آمار خودسوزي در ميان زنان كرد بيشترين آمار را به خود اختصاص داده . در اين ميان «ايلام كه شهري عمدتا كرد نشين است بالاترين آمار را دارد.

** «آگر بردا خو» به معنای «خودش را آتش زد» است